یادداشت تحلیلی فردا درباره اینکه چرا پروژه سلطنت‌طلبی فرو ریخت؟

سیاست بی‌ریشه، آلترناتیو بی‌ملت

کد خبر: 1398313

اکنون آنچه باقی مانده، نه یک پروژه سیاسی، بلکه پژواک عصبی یک شکست تاریخی است.

سیاست بی‌ریشه، آلترناتیو بی‌ملت

مصطفی صادقی: سقوط برخی جریان‌ها، محصول یک شکست ناگهانی نیست؛ نتیجه فرسایش تدریجی در نسبت آنان با «امر  واقعی» است. آنان سال‌ها می‌توانند در سطح رسانه، در جهان بازنمایی‌ها و در اقتصادِ تصویر، خود را «بدیل» بنامند، اما لحظه‌ای فرا می‌رسد که واقعیتِ اجتماعی، از پذیرش این تصویر سرباز می‌زند. آنچه امروز بر پروژه سلطنت‌طلبی متأخر رفته، دقیقاً از همین جنس است: فروپاشیِ یک گفتمان در لحظه‌ای که دیگر قادر به تولید «سوژه سیاسی» نیست.

مسئله اصلی فرقه پهلوی، صرفاً شکست سیاسی نیست؛ بحران در سطح عمیق‌تری رخ داده است: بحران فهم قدرت. این جریان، قدرت را نه به‌مثابه رابطه‌ای پیچیده میان جامعه، تاریخ، حافظه جمعی و نهادهای ملی، بلکه به‌صورت امری بیرونی و قابل تزریق فهم کرد؛ گویی می‌توان با فشار خارجی، تحریم، حمله نظامی و آشوب رسانه‌ای، دولت را از بالا فرو ریخت و سپس بر خلأ حاصل‌شده سوار شد. در واقع آنچه درباره این فرقه شاهدش هستیم نوعی ناتوانی در فهم «مویرگ‌های قدرت» به شمار می رود. قدرت، فقط در پردیس های حکومتی یا ساختار رسمی مستقر نیست؛ در لایه‌های جامعه، در حافظه تاریخی، در شبکه‌های تعلق و حتی در احساس امنیت جمعی مردم جریان دارد.

فرقه پهلوی این حقیقت را نفهمید، زیرا اساساً ایران را نه به‌مثابه یک جامعه تاریخی، بلکه همچون «پروژه‌ای معلق» می‌دید که کافی است ضربه نهایی را دریافت کند تا فروبپاشد. از همین‌رو، هرچه بحران عمیق‌تر شد، این جریان بیشتر به سمت صورت‌بندی‌های رادیکال و حذف‌گرایانه حرکت کرد. زبان آنان به‌تدریج از «رقابت سیاسی» به «تطهیر سیاسی» تغییر ماهیت داد؛ هر مخالفی یا «خائن» بود یا «عامل جمهوری اسلامی». این همان لحظه‌ای است که یک اپوزیسیون، از سیاست عبور می‌کند و وارد منطق فرقه می‌شود.

یکی از شاخصه‌های جریان‌های فرقه‌ای، ناتوانی در تحمل «دیگری» است. فرقه، برای بقا، نیازمند دشمن دائمی است؛ زیرا هویت خود را نه از تولید معنا، بلکه از تولید نفرت تغذیه می‌کند.این وضعیت نوعی از «اخلاق رنجور» است؛ وضعیتی که در آن، نیرو دیگر خلاق نیست، بلکه صرفاً واکنشی است. سلطنت‌طلبی متأخر نیز سال‌هاست از همین منطق تغذیه می‌کند: نه توان ساختن افق دارد، نه قدرت سازماندهی اجتماعی، نه برنامه‌ای برای دولت‌سازی؛ آنچه دارد، صرفاً واکنش است، فریاد است و خشم انباشته‌ای که خود را در فحاشی، حذف اخلاقی و تمنای خشونت نشان می‌دهد.

از همین‌جا می‌توان فهمید چرا جنگ اخیر، به‌جای آنکه لحظه صعود این جریان باشد، به نقطه فروپاشی نهایی آن تبدیل شد. آنان گمان می‌کردند لحظه مداخله خارجی، همان لحظه تاریخیِ بازگشت است؛ اما دقیقاً در همان نقطه، حقیقت عریان شد. نه جامعه ایران به آنان پاسخ داد، نه ساختار سیاسی فروپاشید و نه حتی حامیان غربی حاضر شدند آنان را به‌عنوان یک آلترناتیو واقعی وارد معادله کنند. ترامپ، با تمام رادیکالیسمش، در نهایت فهمید که این جریان فاقد «ظرفیت دولت‌مندی» است؛ صدایی مناسب برای عملیات روانی، اما فاقد وزن اجتماعی برای بازطراحی ایران.

و این، تراژدی نهایی فرقه پهلوی است: جریانی که دهه‌ها خود را «آلترناتیو آینده» می‌نامید، در لحظه بحران آشکار کرد که حتی برای حامیان خارجی‌اش نیز بیش از یک ابزار موقت نیست.

 تمام بحران سلطنت‌طلبی ایرانی را می‌توان در همین یک مفهوم خلاصه کرد: آنان تصویر را جایگزین واقعیت کردند؛ رسانه را جایگزین جامعه، فالوئر را جایگزین ملت، و هیجان را جایگزین تاریخ.

اکنون آنچه باقی مانده، نه یک پروژه سیاسی، بلکه پژواک عصبی یک شکست تاریخی است؛ جریانی معلق میان نوستالژی، خشونت و تبعید، که بیش از آنکه آینده‌ای برای ایران عرضه کند، در حال روایت پایان خویش است.

۰

دیدگاه تان را بنویسید